......................................
من سعی می کنم برای جلوگیری از اتلاف وقت ، قرارهای ملاقاتم را با اس ام اس تنظیم کنم.
2 روز پیش، برای یک قرار کاری مهم با دانشمند، به او یک اس ام اس دادم و نوشتم که فردا ظهر ساعت دوازده بیاید دفتر کارم .
نزدیکای ظهر بود و من منتظر ورود دانشمند بودم، او به من زنگ زد و گفت هنوز از خانه راه نیفتاده اما تا نیم ساعت دیگر می رسد.
من به بدقولی ها ی او عادت کرده بودم، هفته ی پیش یک ساعت تمام مرا توی دفترم کاشت و آخر سر هم نیامد ! حالا حداقل خوشحال بودم که یاد گرفته اطلاع بدهد !
سپس مشغول جواب دادن به ای میل هایم شدم، حدود 20 دقیقه ای گذشت که یک اس ام اس از دنشمند به دستم رسید که نوشته بود :
امروز نمی توانم بیایم !
خیلی از دست او کفری شدم، از اول عمرم تا حالا چندین هزرا ساعت را به خاطر او هدر داده بودم ! حسابش را بکنید برای یک قرار ملاقات یک ساعته، حداقل باید یک ساعت از این طرف و یک ساعت از آن طرف ، وقت بگذارید. این یعنی 3 ساعت !
با عصبانیت از دفتر خارج شدم.
به محض اینکه پایم را از دفتر بیرون گذاشتم، موبایلم شروع کرد به زنگ زدن، چندین و چند تماس اشتباهی !
من هم تصمیم گرفتم موبایلم را خاموش کنم، سپس به سمت خانه راه افتادم.
شب هنگام بود که یادم آمد موبایلم خاموش است. آنرا روشن کردم . به محض روشن شدنش، 10 تا
اس ام اس از دانشمند به دستم رسید که همه، حاوی فحش و ناسزاو تهدید و از این جور چیزها بود!
با تلفن ثابت زنگ زدم به دانشمند و گفتم که معنی این اس ام اس ها چیست ؟
دانشمند با عصبانیتی که در صدایش بود ، گفت : یعنی چی که قرار می گذاری و بدون اینکه اطلاع بدهی می روی و تازه گوشیت را نیز خاموش می کنی ؟
من هم با عصبانیت به او گفتم که دوباره دست پیش را گرفته ای که عقب نمانی ؟
او بیشتر خشمگین شد و گفت من یک ساعت پشت در دفترت ایستاده بودم !
گفتم مگر خودت به من اس ام اس ندادی که امروز نمی آیم ؟
گفت : نه !!!
با تعجب موبایلم را برداشتم و به تاریخ فرستاده شدن اس ام اس نگاه کردم، دیدم مربوط به یک هفته قبل بوده!
همان روزی که من یک ساعت تمام دردفترم منتظر آمدن دانشمند بودم و او بدون هیچ اطلاعی نیامد!
حالا سعی می کنم برای جلوگیری از اتلاف وقت ، دیگر از اس ام اس استفاده نکنم !
شاخ !
چند روز پیش دانشمند را دیدم که بر خلاف همیشه ، داشت به یک گلدان آب می داد و
برگهای آن را نوازش می کرد! خیلی تعجب کردم ، با خودم گفتم دانشمند و نوازش ِ گل ؟
رویش را بر گرداند و مرا دید که با تعجب به او نگاه می کنم. تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم
داشنمند به من لبخند می زند! داشتم از حیرت شاخ در می آوردم ! روی سرم دست کشیدم
دیدم بعــــــــله !!! یک شاخ گنده در آمده است !
البته من از این شاخ ها خیلی دارم و همه را در یک کمد گذاشته ام که وقتی بخواهم شاخ
توی جیب کسی بگذارم از آنها استفاده کنم !
یک مرتبه باد سردی شروع به وزیدن گرفت ، هر چه نگاه کردم نتوانستم منبع آنرا پیدا کنم.
سپس به سمت دانشمند رفتم و شروع به صحبت کردن با او کردم . هیچ اثری از کینه و
عداوت در چشمانش نمی دیدم و حس می کردم من نیز هیچ دلخوری از او ندارم !
به من گفت چه خوب کردی آمدی نزد من، دلم برایت تنگ شده بود !
حس کردم دارم یک شاخ دیگر در می آورم ! سرما بیشتر شد ، آنقدر که انگشتانم را
نزدیک دهان بردم و شروع به هآ کردن ، کردم !
دانشمند خندید و گفت ، سردت شده ؟ گفتم آره ،
سپس اواز جایش بلند شد و یک لیوان چای داغ برایم ریخت و با لبخند ومهربانی خاصی
آنرا جلوی من گذاشت !
من در حال در آوردن شاخ سوم بودم !
دیدم که اینجوری نمی شود، من هی شاخ در می آورم و کلسیم بدنم کم می شود و پس فردا
دچار فقر آهن و ویتامین دی و کلسیم می شوم ! تصمیم گرفتم مستقیما از خودش بپرسم که
جریان چیست و چرا اینقدر روحش لطیف شده ؟
وقتی از او سوال کردم ، در جواب به من گفت ، نمی دانی چرا ؟
گفتم نه !
گفت چشمهایت را باز کن !
چشمهایم را باز کردم ، خودم را وسط اتاق یافتم در حالیکه پنجره باز شده بود و سوز
سردی به داخل می وزید ! بلند شدم و چراغ اتاق را خاموش کردم و دوباره خوابیدم !
یک قطعه ی ادبی ( البته شایدم بی ادبی ) از دانشمند :
می دانی ؟
از خوشه ی تو
تا خوشه ی من...
چند سال نوری فاصله است ؟؟؟؟
خوشه های ما گواه این فاصله هاست
فاصله هایی که حتی با سرعت نور
هرگز طی نمی شوند
تو
به گرد پای خوشه ی من هم نمی رسی
حتی اگر خوشه ی سوم باشی
آخر من خوشه ی چهارم هستم ! $$$
پس از تحقیقات فراوان دانشمندان دنیا، در مورد ویروس بی فرهنگی و ارائه ی راهکارهای مختلف جهت از بین رفتن این ویروس، با خبر شدیم که دانشمد ما یک آمپول جدیدی را کشف کرده که خودش نام آنرا آمپول فرهنگ گذاشته است.
طی گزارشی که این دانشمند به خبر گزاریهای واجد شرایط ! ارسال کرده است، اعلام داشت آمپول فرهنگ، برای حل مشکل بی فرهنگی که ناشی از گسترش ویروس ها ، در لایه های زیرین جامعه است، ساخته شده.
ویژگی آمپول فرهنگ این است که پس از ریختن محتویات مربوطه به داخل آن ، بایستی از بالا تزریق شود. در واقع تنها تفاوت آن با سایر آمپولهای موجود در بازار، این است که بر عکس سایر آمپولها که از پاین تزریق می شود، این آمپول باید از بالا تزریق شود.
بدین ترتیب در طی زمانی بسیار کوتاه معظل فرهنگ در جامعه ( با سرعت جت ) حل می شود. و ساختار فرهنگی جامعه کاملا یکدست می شود.
امیدواریم درد تزریق این آمپول که قرار است از بالا تزریق شود، بیشتر از درد آمپولهایی که تا به حال از پایین تزریق می شد، نباشد!!!
چند روز پیش یک بسته ی پستی برایم رسید، وقتی آنرا باز کردم، دیدم کپی تمام یادداشتهایم است ! خیلی تعجب کردم، رفتم سراغ یادداشتهایم... ، آنها را ندیدم !
بعد از مدتی، دانشمند زنگ زد و گفت : اون بسته ی پستی رو با پول خودت برگردون ! چون به جای اصل یادداشتها به اشتباه کپی اونها رو برات فرستادم !
با عصبانیت گفتم یادداشتهای من دست تو چی کار می کنه ؟ او در پاسخ گفت : تو چرا همیشه با مَداد
می نویسی ؟ فکر نمی کنی موقع کپی گرفتن باید خیلی جوهر مصرف بشه ؟
دوباره گفتم برای چی از یادداشتهای من کپی گرفتی ؟ و اوگفت : چرا اینقدر دست خط تو بده؟ چرا تایپ نمی کنی ؟ چرا اینقدر در هم بر هم می نویسی ؟ خیلی سخته آدم بفهمه تو کله ت چیه !
من داشتم سرریز می شدم ، اما هنوز جا داشتم ! البته فکر کنم همیشه یه مقداری جا داشته باشم !!!
گفت یه جا نوشته بودی :( آسمان همیشه هست ، حتی اگر برج های بلند جلوی آنرا بگیرند، من در ذهنم آنرا خلق می کنم و به تماشای آن می نشینم )
گفتم خب که چی ؟
گفت از نوشته خوشم اومد و به اسم خودم زدم تو وبلاگم
گفتم یعنی چی ... چرا به اسم خودت ؟
جواب داد چرا نمی نویسی که نوشته هات از خودته ؟ این چه طرز نوشتنه ؟هیچی رو رعایت نمی کنی !....
هنوز یه کمی جا داشتم .... بهش گفتم:
چشم ، از این به بعد سعی می کنم حتی به روی رویاهام هم مُهر بزنم !
روز گذشته دانشمند به من زنگ زد و خیلی به من بد و بیراه گفت که چرا نقطه ی عطفش را لو دادم .
بعد از مدتی آمد به دفتر کارم و گفت از من شکایت کرده در ضمن تمام خوارکیهایم را با خودش برد !!!
یاد آن روزهایش در مدرسه افتادم ... اما نمی توانم بگویم .
امروز قرار مصاحبه با دانشمند را داشتیم. اما او بدون اطلاع قبلی، ما را سر کار گذاشت و نیامد. من که حتما باید چیزی می نوشتم ، به سفارش مدیر وبلاگ، به جای مصاحبه ، تکه ای از خاطرات خودم و دانشمند را نوشتم :
سالها قبل ، وقتی من و دانشمند با هم همکلاس بودیم یادم می آید.
کلاس سوم دبستان بودیم که یک روز معلم به کلاس آمد و خواست مبصر کلاس را تعیین کند، اما چون به دلیل یک بیماری واگیر دار ( مثل آنفولانزای خوکی الان) هیچ کدام از بچه ها حضور نداشتند، و فقط دانشمند در کلاس حاضر بود ، معلم او را مبصر کلاسمان کرد. این اتفاق، نقطه ی عطفی بود در تغییر شخصیت و زندگی دانشمند .
او که تا قبل از آن، بچه ای درونگرا بود، ناگهان برون گرا ترین بچه ی مدرسه شد. دیگر هیچ کدام از بچه ها و معلمان از دست او آسایش نداشتند. به هیچ وجه نمی شد او را کنترل کرد از در و دیوار مدرسه بالا می رفت. اما به جز خودش ، اسم همه ی بچه های کلاس را در لیست بد ها می نوشت.
همین یکسال که او مبصر کلاس سوم دبستان بود، من نمره ی انضباطم تک شد و باعث شد در قبولی کنکورم تاثیر داشته باشد ... در واقع همه ی بچه های کلاس سوم دبستان، نمره های انضباطشان تک شد و باعث شد در قبولی کنکورشان تاثیر داشته باشد.
حالا تازه دارم می فهمم، که چقدر نقطه ی عطف زندگی بچه های کلاس سوم دبستان به نقطه ی عطف زندگی دانشمند گره ی مستقیم خورده بوده است...
طبق نظریه ی نسبیت خاص انیشتین، هر جسمی که با سرعت نور حرکت کند ، طول آن
کوتاه تر شده و بر جِرمش( jerm) افزوده می شود .
در واقع جرم ، یک پدیده ی ثابت نیست و با تغییر سرعت ، تغییر می کند.
اینبار دانشمند گمنام ما، که خواسته تا کاملا مشهور نشده، نامش ذکر نشود، یک نظریه ی
دیگررا، به این نظریه اضافه کرده و قول داده به زودی ،
آنرا در بسته های 5 بعلاوی 1 گرمی ، به بازار عرضه نماید
طبق نظریه ی او ، وقتی با سرعتی معادل نور و یا بالاتر از آن حرکت می کنیم ،
علاوه براینکه طول جسم کوتاه شده و جرم آن اضافه می شود،
مسیر آن هم عوض می شود.
بدین معنا که وقتی جسمی با سرعت نور حرکت می کند، مشخص نیست به
چه مسیری ممکن است کشیده شود.
این یعنی که، حرکت با سرعت نور، یعنی انحراف از مسیر.
در واقع شما یک شیئی را با سرعت نور، به سمت من پرتاب می کنید ، اما با توجه به این
کشف جدید، این شیئی ممکن است به سمت من نیاید و به سمت دیگری برود.
البته هنوز مشخص نشده که تصمیم شیئی، مبنی بر اینکه به چه سمتی می خواهد برود،
بر چه اساسی استوار است
و چه عواملی، در تغییریا انحراف مسیر آن شیئی دخالت دارند !
آیا دستِ از ما بهتران در کار است ؟
آیا موجودات فضایی در کرات دیگر، روی این تصمیم تاثیردارند ؟
وب گردان عزیز، امروز یه اکتشاف تازه به عمل اومده ...
از این به بعد هیچ کاسه ای زیر نیم کاسه، گم نمی شه !
این تیتر اول همه ی وب ها بود .
یکی از دانشمندان بزرگ جهان ، که اسمشون رو به دلایل شخصی! ذکر نکردن، توانسته کاسه هایی
اختراع کنه که هر وقت نیم کاسه ای خواست روی اونها قرار بگیره ، فورا به شکل بشقاب های کج
دربی یایند تا دراین صورت ، نیم کاسه ها به محض قرار گرفتن روی کاسه ها ، همان جا سر بخورند و
زمین بیفتند .
خبرنگار وب با تعدادی نیم کاسه مصاحبه کرده که گوشه هایی از یه مصاحبه رو اینجا می یاریم :
- خبر نگار : به نظر شما این کشف جدید، می تونه آسیبی به نیم کاسه ها بزنه ؟
- نیم کاسه : اولا این داشنمند محترم، که معلوم نیست اسمش هم چیه، خودش نه جزء کاسه
ها بوده نه جزء نیم کاسه ها.... و واقعا مشخص نیست چه انگیزه ی شخصی داشتند ؟
ولی دانشمندان ما هم ساکت نمی شینن
- خبر نگار : آیا طرحی برای مهار این کشف دارین ؟
- نیم کاسه : بله ..اما فعلا به دلیل اینکه هنوز طرح ما در خانه ی سینما ثبت نشده ، ما چیزی
نمی گیم
- خبرنگار : خانه ی سینما ؟ مگه طرح فیلمنامه س ؟
- نیم کاسه : پس چی فکر کردین ؟ اینجوری با یه تیر چند تا نشون می زنیم
- خبرنگار : مثلا ؟
- نیم کاسه : 1- حرف خودمون رو به کرسی می شونیم / 2- با آوردن نیم کاسه های نقش اول
در فیلم، ثابت می کنیم که ما هرگز سُر نمی خوریم / 3- هزینه های سُر خوردن نیم کاسه هایی
که ....
تا حالا بوجود اومده، با فروش میلیاردی فیلم تامین می شه / 4 - از همه مهمتر اینکه ....
خبر نگار منتظر است تا نیم کاسه شماره ی 4 را بگوید اما نیم کاسه سکوت کرده و در رویا یی
شیرین فرو رفته است ....
هرگونه استفاده از مطالب وب لاگ ، تنها در صورت موافقت نویسنده، امکان پذیر است.